تبليغاتX
فرانک در آستانه
 
داستان کوتاه.نقد.
 
 

 

 

عکس و آینه

خسته گی های زنی را می بینی که از آینه و عکس می گریزد و دل خوش به دیوارهای سفید مانده که باران را در خود می مکند.دن دیوارها را به بوی سبزه های نو رُسته می بوید و دیوار با پر از نمناکی غم الودی زن را به میان اتاق می راند که پر است از خرده ریزهای کاغذی و استکان نیمه خالی چای؛ استکان پر است از لکّه های قهوه ای و لکّه های سیاه.

  زن می گریزد از تیغه ی آفتاب که از شکاف پنجره سر می کشد و سر آشفته اش را زیر پتویی

  می برد که گرمای تنش را سال هاست در خود نهفته دارد. پتو بوی روزهای دوری را دارد که در آن رویاهایی سرخوشانه موج می خوردند و او می دوید تا موهای خرمایی اش را با بنفشه ای وحشی بیاراید.

هراسان سر از زیر پتو بیرون می آورد و تیغه ی بی جان آفتاب را می بیند که پشت پرده ی قهوه ای جا خوش کرده است.

زن بر جانش چنگ می اندازد و بغضی سنگین را لمس می کند؛ درد در تمام تنش می دود، پیشانی به دیوار سرد می گذارد، چشم هایش را می بندد و هر روزش را مرور می کند که در اندوهی جانکاه می گذرد و نمی داند که اندوهش از کجا شروع شده اما می داند که او را می چلاند، فرو می ریزد و باز به هم می آورد. زنی خسته از آرزوهای دوری که در عکس ها و آینه ها منتشر می شد، خسته از رویاهایی که تلالو زرد و صورتی شان چشم ها را خیره می کرد و او برخاسته از رویا دیده بود که آینه زنی پریشان و اندوه زده را نشان می دهد که سرگشته و تنها کسی را می جوید تا بر شانه هایش بگرید و دست های پر از مهرش را ببوسد. آن عکس های از هم پاشیده می چکید و زن رویاهای رفته را از هم می درید تا در تنهایی بی نشانش خاطره ها را به پتویی بسپارد که یادگار روزهای سرخوشانه ی شادخواره گی بود.

                                         31/2/88 عالمه میرشفیعی

 

 

  نوشته شده در  شنبه 2 خرداد1388ساعت 7:16  توسط عالمه میرشفیعی   | 

 

 

 

نگاهی بر ساختار فیلم زندگی شگفت انگیز بنجامین باتن

فیلم نامه ی زیبای اریک راث از داستان زندگی شگفت انگیز بنجامین باتن اثر اسکات فیتز جرالد در دست توانای دیوید فینچر به خوبی به تصویر کشیده شد اگرچه خلاهایی در آن بود که از دید یک بیننده و منتقد حرفه ای دور نمی ماند و شاید همین امر سبب شد تا بنجامین نتواند همه ی اسکار را بگیرد.

1.      رشد نزولی بنجامین فقط جسمانی است نه ذهنی.

2.      روان بنجامین تحت تاثیر زمان معکوس بدنش قرار نمی گیرد.

3.      پیرامون به راحتی موقعیت بنجامین را درک کرده و او را در جامعه ی خود می پذیرند، بین جامعه و بنجامین تقابلی به وجود نمی آید.

4.      با آن که بنجامین تنها موجود متفاوت است به راحتی با وضعیت و موقعیت خود کنار آمده آن را می پذیرد و نسبت به متفاوت بودن خودش دچار چالش نمی شود.

5.      بنا به وضعیت بنجامین او دارای درگیری ذهنی – درونی با خودش نیست.

6.      بنجامین با دنیای پیرامون دچار چالش نمی شود.

7.      بنجامین که از آستانه ی مرگ به دنیا آمده و می تواند در دوران میان سالی  رو به جوانی- که دغدغه ی مرگ اساسی ترین دغدغه ی انسان از جوانی به پیری است و انسان  هر دم به مرگ نزدیک تر می شود - بنجامین خود را از مرگ رسته بداند و این تفاوت در دوره ی جوانی با لذت مورد استفاده قرار دهد که این امر اتفاق نمی افتد.

8.      با مرگ و گریز بنجامین از مرگ که او در کانون مرگ بزرگ شده و ار آن می گریزد درگیری رخ نداده است.

9.      چرخه ی عشق دیزی می توانست در دخترش تکمیل شود آن جا که بنجامین نوجوان به سالن آموزش رقص دیزی میان سال می آید به جای این که دیزی او را به دخترش کاترین معرفی کند می توانست این شناسایی صورت نگیرد و کاترین نوجوان عاشق بنجامین نوجوان- پدرش شود و در نتیجه  فیلم در لحظه ی گره گشایی راز کیستی بنجامین برای کاترین، او راز عشق نایافته ی ذهنی دوران نوجوانی اش را برملا کند و از آگاهی نسبت به عشق ورزی ذهنی به پدرنوجوانش ابراز شگفتی و سرخوردگی کند.

10.  کشمکش درونی بنجامین برای تبدیل نشدن به کودک و تلاش او برای رها شدن از این اضمحلال صورت نمی گیرد؛ هم چنان که انسان از پیری و مرگ می گریزد اینک بنجامین باید از کودک شدن که راهی به سوی تبدیل به نطفه شدن است بگریزد و تلاش کند که این امر صورت نگیرد.

11.  مرگ بنجامین در نوزادی و در آغوش دیزی پیر رخ می دهد در حالی زیباتر آن بود که بنجامین راه به سوی نطفه و هیچ شدن را طی کند.

12.  این که چرا بنجامین به عنوان تجلی گر آن ساعت و زمان روبه عقب برگزیده شد معلوم نیست مگر این که عاملی در شکل گیری نامتعارف او در ارتباط با زمان معکوس و ساعت عجیب وجود داشته باشد.

با تمام این اوصاف فیلم زندگی شگفت انگیز بنجامین باتن فیلمی زیبا، جذاب  و دیدنی است که انسان را مسحور می کند.

  عالمه میرشفیعی

  نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 18:57  توسط عالمه میرشفیعی   | 
 

                   رشته ی تسبیح

داستان رشته ی تسبیح از عباس معروفی داستانی استعاری است که بیتی از غزل حافظ را تداعی می کند:

 رشته ی تسبیح اگر بگسست معذورم دار

                                       دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود

موتیف تسبیح کارکرد استعاری عناصر و ساختار داستان را تقویت می کند در راستای این که سایر عناصر موجود و کارکرد موتیف گرایانه ی آن ها در خدمت موتیف تسبیح قرار می گیرد مثل پدربزرگ و چاه و آن دیالوگ اصلی داستان که فضا و معنای داستان را زیر پوشش قرار می دهد و بعد استعاری داستان را دو چندان می کند آن جا که پدربزرگ به راوی می گوید وقتی مردم تسبیح را به تو می دهم و راوی می گوید کی می میری؟

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 17:7  توسط عالمه میرشفیعی   | 
 

جدول روزهای هفته  

نام کنونی

نام ایرانی

نام سُغدی1

ستاره وابسته

نام انگلیسی

مانک

یکشنبه

يوشمبت2

مهرشید روز

خورشید

Sunday

روز خورشید

دوشنبه

دوشمبت

 مه­شید روز

ماه

Monday

روز ماه

 سه­شنبه

سه‌شمبت

بهرام­شید روز

مریخ ، ایزد جنگ

Tuesday

روز ایزد جنگ

چهارشنبه

چرشمبت

 تیرشید روز

عطارد

Wednesday

روز عطارد

 پنج­شنبه

پنج‌شمبت

برجیس­شید روز

مشتری ، ایزد آذرخش

Thursday

روز ایزد آذرخش

آدینه

شش‌شمبت

ناهیدشید روز

زهره ، ستاره شادی آور3

Friday

روز ستاره­ی شادی آور

شنبه

شمبت

کیوان­شید روز4

زحل

Saturday

روز زحل

  نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 16:15  توسط عالمه میرشفیعی   | 
 

 و سه گوش و  شال خاكستري

صندلي چرخيد و مرد كاملا ، رو به روي زن قرار گرفت .

زن ريشه‌هاي شال را دور انگشتانش مي‌پيچيد و رها مي‌كرد .

 مرد ريشه‌هاي شال را از لاي انگشتان زن در‌آورد .

 زن به تصوير روي صفحه نمايش كامپيوتر نگاه كرد و مرد ...


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 16:11  توسط عالمه میرشفیعی   | 
                            کدام شاهنامه؟

 ...........................

گفت: منظورم کدوم شاهنامه است؟ مگه نمی دونین ؟ شما که می گید دارید شاهنامه می خونید..............

  برای خواندن این خاطره به ادامه ی مطلب رجوع کنید.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 18:3  توسط عالمه میرشفیعی   | 
آینده
ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 17:17  توسط عالمه میرشفیعی   | 
                          رها

بيا از من رها شو

                 براي من از خاطره ها جدا شو

     يك شب ببار مثل باران

                براي من زيبا ترين قصه ي  درياشو .

                                                                                       سمیه میرشفیعی


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 17:49  توسط عالمه میرشفیعی   | 
 

 

  یک شعر انگلیسی


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 17:46  توسط عالمه میرشفیعی   | 

Pleas read completey!

This is a poem

این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است.
written by a teenager with cancer

This
poem was written by a terminally ill young girl in a
New York
Hospital
این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است
It was sent
by
و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است.

ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 16:28  توسط عالمه میرشفیعی   | 

 

 

نه گندم و نه سیب

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 16:7  توسط عالمه میرشفیعی   | 
 

الفبای درد

الفبای درد از لبم می تراود
نه شبنم ، که خون از شبم می ترواد
سه حرف است مضمون سی پاره ی دل
الف ، لام ، میم. از لبم می تراود
چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود
ز دل بر لبم تا دعایی بر آید
اجابت ز هر یاربم می تراود
ز دین ریا بی نیازم ، بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود

                                              زنده یاد قیصر امین پور

  نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 15:48  توسط عالمه میرشفیعی   | 
این مقاله به زودی منتشر خواهد شد.

 هر چه درباره ی این موضوع می اندیشید بگویید تا اندیشه های شما نیز با نام شما در نوشتار مذکور ، درج شود.

  با سپاس از شما دوستان و رفیقان همراه

  نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 19:9  توسط عالمه میرشفیعی   | 

                                                

 واژه

 

   من از واژه نمي هراسم

            عمق بي كسي هايم را

 با تو قسمت مي كنم .

 من از شب نمي گويم

            كه فردا بي تو بمانم .

 عمق زخمهايم

           به تكرار دلواپسي ها رسيده

 حرفي براي گفتن  ندارم

           باور كن

           دريا هم كه باشم

         بي تو مي ميرم .

 

                                                                           سميه زهرا ميرشفيعي

 

  نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 18:42  توسط عالمه میرشفیعی   | 

                                             از  منظر تپه 

 

بوي خاك در سراشيب تپه ، دريده از چنگال‌هايي آهنين و رد چرخ‌هاي ماشين‌هاي سنگين و سبك از ميانه ي را ، دشتي پر از سنگ‌هاي سفيد و تيز ؛ تيزي‌هاي فرو رونده در كف پاها ، بالاتر از حاشيه‌ي خيابان ، مسلط بر آرامگاه شهر .  از فراز سنگ‌هاي تيز ، تخته‌سنگ‌هاي مرمري افقي سياه و سپيد يبشتر به ديدار مي‌آيند . دختر خودش را از حاشيه‌ي جاده بالا مي‌كشد . بوته‌ها رميده‌اند از بادهاي وزنده‌ي شبانگاهي و به هر سو افتاده‌اند . دختر از پشت ديواره‌ي خاكي بالا مي‌رود و دوستش كه مانتوي بلند سياه دور پاهايش مي‌پيچد ، تلاش مي كند ؛ لبه‌ي وانتو در تماس با لبه‌ي تيز سنگ‌ها ، پهناي سنگ‌پوش را مي‌گذرند . سربالايي تند و رمق‌انداز . دختر دست به سينه ، به كفش خاكي‌شده‌اش نگاه مي‌كند . به كفش بندي دوستش ، كه پشت پا از آن بيرون زده . از كنار ديواره‌ي بلند تپه راه مي‌روند . دختر روسري‌اش را از پشت گره مي‌زند موهايش گردن را به خارش انداخته‌اند . عرق مي‌ريزند . دوستش ، محيا ، روسري ابريشمي را از پشت موها روي گردن ، رد مي‌كند . تپه زير پاهايشان ، بوته‌هاي تمشك بي‌بار ، بي‌بر ، به لبا‌س‌هاشان گير مي‌كند . دختر نفس نفس مي‌زند . محيا ، پا بر خاك مي‌كوبد . سبزه‌ها ، زرد شده‌اند . برگي از بوته ي تمشك جدا مي‌كند و بر راه باريك مي‌نشيند . دختر، عرق را كه از يقه‌ي لباس ، برپشتش راه مي‌كشد ، حس مي‌كند . از مسير بوته‌ها ، زمين سوخته ، سياه و گندم‌هاي برشته ، جابه‌جا ريخته، خم مي‌شود، برشته‌ي گندم با خاك مي‌گيرد . نگاه مي‌كند . نگاه مي‌كند ، خاكستر گندم بر كف دستش مي‌نشيند . او لبه‌ي سنگي رو‌ به پايين تپه ، پشت به حاشيه‌ي بوته هاي تمشك مي‌نشيند رو به غروب نارنجي و آبي . شهر زير پايشان ، آرامگاه زير پايشان .

محيا با خنده فرياد مي‌زند : خوش مي‌گذره پيروزه ؟

پيروزه به زير ، راهي سراشيب و عميق نگاه مي‌كند . مي‌گويد : اومدم كه راحت باشم .

محيا بر دانه‌هاي گندم كف دستش ، فوت مي كند و كندم‌ها را در دهان مي‌ريزد ، مي‌گويد : يه روز تعطيل ، خب واسه راحتيه ، خوب شد اومديم .

پيروزه ، آستين‌ها را بالا زده از جا برمي خيزد . ميانگاه زمين مي‌نشيند بر كاه‌هاي نيم‌سوخته . برابرش زميني سبز زير پاي تپه ، آن طرف شهر . محيا به رد نگاهش مي‌نگرد كه به كار زن و مرد كشاورز خيره شده ، مي‌گويد : شعرمو گوش كن .

پيروزه انگشتانش را روي خاك سوخته مي‌كشد : خيلي خسته‌ام ، همش برو ، بيا ، بخور !

محيا مي‌خواند : مردي با كوله‌بار اميد / و زن كه ترانه مي‌خواند / آن سو ترك / كودكي / چشم به آسمان ، چشم به آسمان ، چشم به آسمان ، يادم رفت پيروزه ، چه‌كار كنم ؟ دارم ديوونه مي‌شم !

پيرزوه به زن نگاه مي‌كند كه دامن سياهش را در شلوار گذاشته و شلوار را تا زانو بالا كشيده . مي‌گويد : شدم مثل يه ماشين ، ماشين بابام صبح راه مي‌افته ، بنزين مي‌خوره ، راه مي‌ره ، كارش كه تموم شد برمي گرده تو پاركينگ مي‌خوابه .

زن ، بي‌وقفه كمر خم شده ، و مرد دورتر از زنش ، خم و راست مي‌شود . محيا ، قلوه سنگي بي‌هدف پرتاب مي‌كند . پيروزه ، با انگشت روي خاك مي‌كشد ، مي‌گويد : هنوز نگفته دوستم داره ، ولي احساسم دروغ نمي گه !

-     تو خونه مي‌توني كاري به ميل خوذت بكني ؟ مامان معتقده ، دختر خوب تو اتاق مي‌شينه ، ظرف مي‌شوره ، چش و گوش بسته اس تا براش يه شوهر پيدا بشه و بره

-          تو فكر مي‌كني احساسم دروغ بگه ؟

پيروزه مرد را مي‌بيند كه به سوي كلمن قرمز مي‌رود . كلاه حصيري ، صورنش را پوشانه . مي‌پرسد : نمي‌خواي بهش بگي ؟

محيا سر جنبان ، سريع به او مي‌نگرد . لب‌هاي نازكش پران و نگاهش در مسير حركت مرد . مي‌گويد : تو بودي مي‌گفتي ؟

پيروزه نفس مي‌كشد ، قلوه سنگي را باز پرتاب مي‌كند ، مي‌گويد : ماشين كه خودش نظر نمي‌ده ! باباش تصميم مي‌گيره

محيا زانوها در بغل مي‌گيرد ، نگاهش ملتمس است . دستان پيروزه بي‌هدف روي خاك سوخته ، كاه و گندم‌ها مي‌رود ، تند و رفت و برگشتي . خاك هوا مي كند ، بعد گره‌ي روسري را باز كرده ، موها را افشان ، بي‌توجه به مردي كه آن پايين است كه شايد نگاهش به او بيفتد .

-         دلم آخيش ، پختم از گرما

-          بهم گفته براش زنگ بزنم يا نامه بدم

پيروزه روسري را در هوا تكان مي‌دهد . بلند مي‌خندد : خيالم تختٍ ، دوستم داره ، دوستم داره !

خنده روي لب‌هايش مي‌ماند ، مي‌خشكد ، روسري روي پاهايش مي‌افتد . محيا گره‌ي روسري‌اش را شل مي‌كند . خيره به او مي‌گويد : بابام كه نپسنديده . اون‌وقت عقدون باطله .

بلندتر مي خندد ، اشك مي‌آيد .

محيا خشماگين مي‌توپد : ديوونه شدي ؟

دستان پيروزه ، روسري آبي را رها مي كند .روسري بر كاه مي‌نشيند ، خورشيد آسمان را نارنجي كرده ، زن دست به كمر مي‌ايستد.پيروزه همان‌طور مي‌خندد .تمام بدنش مي‌لرزد : بابام ، هوهو ، بابام ،هه هه ، بابام مي‌خواد شوهر كنه

برمي‌خيزد ، مي‌دود . محيا فرياد مي‌زند : ديوونه ، اون دوتاي قبلي كه باهاشون دوست شده بودم يادته ؟ هيچ‌كدوم حرفمو نمي‌فهميدن ! ولي اين يكي

پيروزه سراشيبي را مي‌دود و محيا به دنبالش . خورشيد از پس آرامگاه پنهان مي شود و لكه‌هاي سياه بر مزارها مي‌نشينند . پيرزوه فرياد مي زند : خوب ش اومديم بيرون

مانتوي محيا گرد پاهايش مي‌پيچند : فقط كافيه اشاره كنه ، بله‌رو مي‌گيره .

مي‌ايستد . پيروزه ايستاده ، به نفس نفس افتاده و به صورتش خون دويده . دست به صورت مي‌كشد . زمختي غبار و طعم خاك را حس مي‌كند . مي‌خنند : مطمئن باش ، احساست دروغ نمي‌گه .

مي‌دود و محيا هم . محيا به او مي‌رسد ، دستش را مي‌گيرد ، مي‌خندد ، پلك‌هايش مي‌پرند . مي‌گويد : برام دعا كن

پيروزه باز مي‌خندد : همه ماشي‌ان ، بابام بايد صافكاريشون كنه . هر كي زير دستش صافكاري نشه ، آدم نيست . بريم كه شب شد ، الان صداشون درمي‌آد .

جاده صاف ، يك‌دست آسفالت و آفتاب فرورفته ، به مسير تا خانه مانده مي‌نگرند .

                                                          مرداد 1382  عالمه

  نوشته شده در  سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 18:35  توسط عالمه میرشفیعی   | 

                                   نقد خانه‌ي شبح‌زده‌ي ويرجينيا وولف

                                          

داستان خانه‌ي شبح‌زده روايت آرامش و عشق است كه مامن آن هم خانه مي‌باشد . ويرجينيا وولف ، بانوي نويسنده‌ي اين داستان ، امنيت و آسايش را در قلب خانه قرار داده كه حتي مرددگان هم براي يافتن آن ، به خانه برمي‌گردند . تا زماني كه نبض خانه مي‌زند و مي‌گويد « ام ، امن ، امن » ، گنج وجود دارد . و خانه مكاني مي‌شود براي جست‌و‌جو . مي‌گويند گنج‌ها در ويرانه‌ها هستند و اشباح هم حافظ آنها ،  ويرجينيا با نگاهي مثبت و زيبا ، گنج ، خانه ، اشباح و زندگان را در كنار هم چيده است . تمام داستان ، سعي در گشودن گره دارد كه آيا گنج مدفون چيست ؟

همان‌طور كه راوي هم در انتها به كشف مي‌رسد، خواننده هم با راوي تا انتهاي داستان پيش مي رود . در اين‌جا دو نوع كشف وجود دارد ، كشف بيروني كه همان گره‌گشايي داستان است و كشف دروني كه حكايت از رازهاي بي‌شمار زندگي انسان دارد و خواننده از طريق كلمات و فضاي داستان به آن پي مي‌برد . فضا كاملا هماهنگ با ساختار است . در ابتدا حضور اشباح را مي‌آورد بي‌آن‌كه ديده شوند : « هر زمان بيدار مي‌شدي ، دري بسته مي‌شد اين‌جا چيزي را بلند مي‌كردند ، آن‌جا دري را مي‌‌گشودند  » راوي در فضاي ميان خواب و بيداري است . كشف او در انتهاي داستان ، در خواب صورت مي‌گيرد و در بيداري آشكار مي‌شود . روايت به گونه‌اي فضاها را درهم تنيده است كه خواننده نخستين بار در دريافت حادثه‌ي داستاني ،در تمايز ميان رخدادها توسط اشباح يا غير اشباح به ترديد مي‌افتد . از همان ابتدا اشباح ، دنبال چيزي مي‌گردند كه گره‌افكني هم ايجاد مي‌شود . راوي در تداعي با مردگاني كه روزي زنده بودند در فضاي ميان آنان و خودش قرار مي‌گيرد و نشانه‌هايي پديد مي‌آيد كه در انتهاي داستان به پاسخ مي‌رسد . سيب‌ها در بوم و كتاب ميان علف‌ها رها شده بود .

چيزي كه شبح زن هم در پي‌اش مي‌گشت ، راوي در تداعي با شبح زن يكي مي‌شود و از او خارج مي‌گردد و دوباره به صورت ناظر درمي‌آيد . تصويرهاي زيبا به راحتي فضاي داستان را القا مي‌كنند « خانه يكسره خالي را ، درهاي باز را ، فقط كبوترهاي چاهي با خشنودي بغبغو مي‌كردند و وزوز خرمن‌كوب به گوش مي‌رسيد » در چنين فضايي راوي بي‌آن‌كه بداند دنبال چيست افكارش به دنبال جست‌و‌جوي ناپيداي زن و مرد مي‌گردد . زن و مرد به گنجينه‌شان دست مي‌يابند اما راوي هنوز دست‌هايش خالي است . اما نبض خانه نرم مي‌زد :« امن ، امن ، امن  » اشباح در جست‌و‌جوي پرتوي بودند و آن پرتو ميان شيشه‌اي بود . تداعي شيشه با شيشه‌ي عمر كه مرگ آن شيشه بود . عدم دوام و پايداري شيشه و حضور هميشگي مرگ كه آن نور را در خود گرفته است . زن مي‌ميرد و سپس مرد مي‌ميرد . اما آنها هنوز به دنبال پرتوي هستند كه در خانه است . و به خانه بازمي‌‌گردند در جست‌و‌جوي شادي خويش . روان مردگان حافظ خانه است . اشباح با ديدن زوج زنده‌ي خوابيده خاطره‌هاي خود را مرور مي‌كنند و از ديدن آدم‌هاي خفته‌ي آرام ، خود را مي‌كاوند . « نگاه كن ، خواب آرام ، عشق روي لب‌هايشان  » زن و مرد شبح پس از سال‌ها جدايي كه مرگ ميان‌شان افكنده بود باز هم يكديگر را مي‌يابند . آنها شادي را در با يكديگر بودن مي‌فهمند . در اين‌جاست كه سيب‌هاي غلتان در بوم و كتابي در ميان علف‌ها معنا مي‌؛يرد . راوي پس از آن‌كه اشباح آنها را ديد مي‌زنند و نور فانوس چهره‌هاي خميده در تامل را رنگ مي‌زند ، بيدار مي‌شود و به كشف مي‌رسد . به كشف رسيدن او بسيار زيباست « خم مي‌شوند ، روشناي‌شان ، پلك‌هايم را مي‌گشايد »اشباح خود نوراني هستند و راوي از نور آنها بيدار مي‌شود « آه ، پس گنج مدفون شما اين است ؟ نوري در دل »

مضمون داستان بر عشق مي‌چرخد و نقطه‌ي اوج زماني است كه مي‌گويد« آن پرتوي كه مي‌جستمش هميشه پس شيشه مي‌سوخت مرگ آن شيشه بود مرگ ميان ما بود . نخست به سراغ زن آمده » داستان بي‌‌آن‌كه در پي آفريدن حادثه‌ي داستاني باشد جست‌و‌جو و خواسته‌وجودي انسان را به نمايش مي‌؛ذارد كه در زندگي و مرگ ، همواره آن را مي‌‌جويد و چنان گنجي از آن محافظت مي‌كند . اگرچه همواره دير به دريافت مي‌رسد و دير به آن دست مي‌يابد . عمده‌ترين تضادي كه در داستان وجود داردنام آن با ساختار كلي داستان مي‌باشد كه در ابتدا در ذهن خواننده ، حضور اشباح را به صورت ذهنيتي كه در آنها وجود دارد شكل مي‌دهد اما با ورود به داستان ، ذهنيت زدايي مي‌شود كه به همان آشنايي‌زدايي تعبير مي‌كنيم كه از عوامل قوت و برتري يك داستان بر ديگر آثار داستاني مي‌شود .      عالمه ميرشفيعي

  نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 19:13  توسط عالمه میرشفیعی   | 

 

کاریابی

  پدر ، پسر را از خانه بیرون انداخت . به او گفت : این جا جای بی کاره ها نیست .

 پسر در جست و جوی کار به یک آگهی برخورد کرد : به یک مرد مجرد جهت تحصیل داری    نیازمندیم !

پسر به نشانی داده شده رفت. او به اتاقی بزرگ و لخت وارد شد پیرمردی موقر پشت میز نشسته بود  و سر  در دفتری بزرگ داشت.  رو به روی پیرمرد ایستاد .پیرمرد سر بلند کرد . پسر متحیر در نگاه حیرت زده ی پدرخیره ماند .

چیستا میرشفیعی

  نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 18:57  توسط عالمه میرشفیعی   | 

 

         به پيراهن  تنهاييمان  دوختيم

ديروز ساده  بوديم

 

           ساده  زيستيم

 

امروز سادگيمان  را

 

كسي از ما رنگ  پيراهنمان را نپرسيد

 

ازكوچه هاي خاكي كه گذشتيم

 

         كسي پارگي كفشهايمان را نديد

 

ميان حصار لحظه ها  كه  مانديم

 

         كسي ازما گذر زمان را نپرسيد

 

چقدر تنهاييم

 

       پيراهنمان  به تنمان بزرگ  است

 

تا بزرگ شدن

 

       چقدر فاصله  است ؟

       

                                                                              سميه زهرا ميرشفيعي

 

  نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 16:8  توسط عالمه میرشفیعی   | 

 

دیدار

زن دوباره دگمه ی تکرار را زد اما مرد باز هم گوشی را برنداشت. زن گوشی را کوبید

و با خشم به خانه ی مرد رفت تا بپرسد چرا به قرار تماس شان اعتنایی نمی کند و جواب نمی دهد ؟

در که زد ، زنی در را باز کرد ! زن زبانش گرفت و لال ماند .   چیستا میرشفیعی
  نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 19:52  توسط عالمه میرشفیعی   | 
 
   مقاله
 
  در رُمان‌نويسي ِ مدرن در غرب كه شكل ِ آغازين ِ آن در دُن كيشوتِ سروانتس تجلي مي‌يابد، هميشه نوعي تلاش براي دستيابي به چيزي وجود دارد كه مي‌توان آن را "حقيقتِ خويشتن" ناميد. دن كيشوت در پي ِ يافتن ِ حقيقيتِ ويژه ي خود، يافتن ِ جهاني كه او براي خود مي سازد، نه "حقيقت" يا جهاني كه براي او ساخته اند، به تلاشي جنون آميز، ماجراجويانه و ظاهرن باورنكردني دست مي زند. اگرچه در نهايت شكست مي‌خورد، ولي در يافتن ِ دنياي ويژه‌ي خود، مستقل از باورها و داده‌هاي پيشين، پيش مي‌رود. و همين تلاش براي واقعيت بخشي ِ حقيقت ويژه‌ي خود، او را مدرن مي‌كند؛ زيرا با تلاش اوست كه كه "حقيقتِ" مطلق و ابدي‌نماي قدرت و نظام مسلط زمانه، يعني كليسا و اشرافيت، به زير پرسش كشيده مي‌شود. و همين، دستاورد بزرگِ مدرنيته است كه حقيقتِ تغييرپذير ِ "من" (Individuum) در برابر حقيقت مطلق و جامدِ "ما" مي‌ايستد. زيرا انسان مدرن مي‌خواهد "خود" باشد، خود تصميم بگيرد و عمل كند. براي همين است كه قهرمان رُمان مدرن معمولن از همان آغاز منفعل نيست. اگر انفعالي يا يأسي پديد مي آيد، در نتيجه‌ي برخورد با واقعيتِ سدكننده اي است كه قدرت، نظام و اخلاق موجود آن را نمايندگي مي كنند. انسان مدرن، با وجود همه‌ي شكست‌ها، ياد گرفته است كه با انديشه به پيرامون، به هستي، به ديگري، به خود بينديشد. و در خودانديشي، با خود نيز درمي افتد؛ زيرا "من"، همچون پديده اي تغييرپذير ناچار است مدام با خود دربيفتد تا به رهايي برسد. به همين خاطر است كه در رُمان نويسي ِ مدرن ِ غرب، با "من ِ" درگير با هستي ِ خود مواجه هستيم كه حتا در يأس خود منفعل نيست.

در آثار كافكا ديديم كه شخصيت‌هاي داستان، با وجود انواع سدها و دشواري‌ها، براي رسيدن به "خودِ رها" مدام مي‌كوشند، حتا اگر تلاششان به شكست منجر شود. شايد بتوان گفت كه چهره‌اي مانند گرگور زامزا (در "مسخ") فرزند خلفِ دن كيشوت است. هردو ساده‌لوح به نظر مي‌رسند، اما سادگي ِ آنها در خلوص ِ آنها در يافتن ِ چيزي نهفته است كه دستيابي به آن ناممكن به نظر مي‌آيد. به همين خاطر است كه خواستِ آنها همچون توّهم، و كُنش ِ آنها همچون امري بيهوده ارزيابي مي‌شود. اما اگر از حدِ پرسه زدن در سطح مناسباتِ مدرنيته فرارويم و بكوشيم هسته‌ي اصلي ِ مدرنيته را دريابيم، ديگر در داستان‌هاي كافكا تنها نااميدي و بدبيني را برجسته نمي‌كنيم و شخصيت‌ها را در تلاش خود براي دستيابي به حقيقت ويژه‌ي خود، به "خودِ رها" مشاهده خواهيم كرد. و مسلمن تنها در حركت وتلاش است كه بحران وحتا يأس مي‌تواند خودنمايي كند. آبِ رونده است كه ممكن است به موانع برخورد كند تا شايد راهش را به شكلي بيابد، وگرنه تجربه‌ي آبِ راكد، تنها ركود است.

اين نكته را از اين رو مطرح كرده‌ام تا در بررسي ِ تأثير كافكا بر ادبيات پارسي، بويژه برهدايت، تفاوت جهاني كه مدرنيته را تجربه كرده با جهاني كه تازه زندگي در سطح مناسبات مدرن را آغاز كرده است، دريافته شود، و تا ساده‌انگارانه با اتكا به شباهت‌هاي ظاهري، داوري نكنيم.


                                                             محمود فلکی

  نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 20:29  توسط عالمه میرشفیعی   | 

                             

                                                 انتهای کوچه

هر ظهر مي ايستاد جلوي در كوچه و به انتهاي كوچه چشم مي دوخت آفتاب مستقيم مي تابيد و مغزش را داغ داغ مي كرد تا دو ساعتي از ظهر مي گذشت و به اتاق پرسايه برمي گشت مغزش حسابي جوش مي آمد و سرش گيج مي رفت تلو تلو خوران وارد اتاق مي شد و باز هم امروز مثل هرروز ديگر اين تابستان بود در كوچه سراب مي نشست و تا چشم كار مي كرد كف سيماني كوچه بود و چاله چوله هايش انتهاي كوچه در پيچ ظريفي گم مي شد و او هم هميشه نگاهش در پيچ درمي ماند ظهرها كوچه خلوت و خالي بود و زن هاي همسايه خسته از صبح گردي هايشان در كوچه و سرك كشيدن به خانه هاي يكديگر آب دوغ خياري مي خوردند و مي خوابيدند غروب كه هوا خنك مي شد باز به كوچه مي آمدند و روي كنده ي درختي كه به ديواري تكيه داده بود مي نشستند تخمه مي شكستند خواب ظهر آنها به مينا مجال مي داد كه به كوچه بيايد در را باز بگذارد وچشم به راه بماند .........................

این داستان را ادامه دهید.....................

  نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 22:3  توسط عالمه میرشفیعی   | 
  نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 18:6  توسط عالمه میرشفیعی   | 

 

ساحره

    سايه‌ام كاملاً روي ديوار افتاده و به من نگاه مي‌كند. از اين كه به چشم‌هايش نگاه كنم مي‌ترسم . اين چشم ها برام خيلي آشناست . او حتماً مرا مي‌بلعد . سايه راست ايستاده ، ولي بدن من مثل ملحفه‌ي روي تخت مچاله شده .

در باز مي شود . نوري به داخل مي آيد . مرد كه وارد مي شود نيمي در تاريك و نيمي در روشنايي. نور چشمانم مي‌آزارد . شايد به خاطر ريش بلندش باشه كه همه بهش احترام مي‌ذارن. با نگاهش سايه‌ام را مي بلعد . روي تخت مي نشيند و به من خيره مي‌شود . كمربندش را سفت مي‌كند . با صداي محكم و نعره‌ مانندش مي‌گويد : ...

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه 31 فروردین1386ساعت 14:26  توسط عالمه میرشفیعی   | 

ما را سر زيستن است.

كجاست آن جايي كه زندگي را بي تفسيري مي توان زندگي كرد ؟

بامدادان در انتظار طلوع درخشان خورشيدي براي آغازيدن روزي شاداب هستيم؛اما به جاي گسترش سپيدي ، تيرگي هاي مرموز شب ، رگه رگه در آن حلول كرده اند ! ما لبخند مي زنيم به اين انگاره ي ناشناس و سرمان به كارمان گرم مي شود ، هيچ كدام مان را سر آن نيست تا راز امتداد شب را در بامداد دريابيم . سرها آن‌ چنان در گريبان است كه گويي نگريستن به شبي بي پايان ارتكاب جرمي نابخشودني است .

تاريكي هر روز از بامداد آغاز مي شود و صبح گاهان را مي پيمايد؛ تا ظهر راهي نيست !! خورشيد درست وسط آسمان مي آيد و تاريكي را نيز ميزبان مي گردد.

  نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 1:12  توسط عالمه میرشفیعی   | 

                                                 

                                                                              نيما يوشيج   

  

علي اسفندياري، مشهور به ن نيما يوشيج  نيما يوشيج، به سال 1274 ش، دريوش مازندران، ديده به جهان، گشود. نيما در آن جا پا گرفت؛ و خواندن ونوشتن، نزد آخوند ده، آموخت. هر چند كه بنا بر سنت مرسوم آن روزگار ، آخوند ده او را در كوچه باغ ها دنبال مي كرد ، و به باد شكنجه مي گرفت ؛ پاهايش را به درخت هاي ريشه و گزنه دار مي بست؛ و با تركه هاي بلند مي زد. اين سنت در آن روزگار بدون استثنا ، اجرا مي شد.

نيما مجبور به از بر كردن نامه هايي بود، به سبك و انشاي خانواده هاي دهاتي ، كه به يكديگر مي نوشتند. اما اين زمان دوام نيافت ؛ و نيما به شهر رفت. دوران ابتدايي را در مدرسه ي حيات جاويد تهران گذراند. سپس در مدرسه ي كاتوليك سن لويي ، با زبان و شعر فرانسه ، آشنا شد.

نيما، در فرآيند زندگي ادبي خود ، به شعر، داستان نويسي ، نمايش نامه نويسي ،و نگارش مباحث ادبي، مي پردازد. اما، آن چه وي را نامبردار ، ساخته ، جنبه ي شاعري اش مي باشد . داستان هاي توكايي در قفس و آهوها و پرنده ها ، از جمله آثار داستاني نيما هستند ، كه براي كودكان، به نگارش در آمده است.

شعر نيما ، فصل جديدي در تاريخ ادبيات ايران ، باز مي كند . اشعاري كه در زمان بودن شاعر ...

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386ساعت 13:47  توسط عالمه میرشفیعی   | 

                      

                              ·       چيزي نيست ! هوا ابري شده !

 

 بشقاب‌ها را روي ميز جابه‌جا كرد ، دو بشقاب روبه‌روي هم ، و قندان ميان بشقاب پنير و گوجه .

به صندلي راحتي تكيه دادو دو انگشتش را با سيگاري خيالي نزديك لب‌ها برد . لب‌هايش را غنچه كرد ،

 هر دو دست را روي دامنش گذاشت ؛ به مرد خيره شد كه با دقت و آرامش ، پنير را بريد ، روي نان گذاشت و به دهان برد . نگاهش را روي دهان مرد قفل كرد ، مرد آرام مي‌جويد ، نگاهش مي‌درخشيد و لبخندي پنهان كنج لبش بود . زن زير سيگاري گرد شيشه‌اي را نزديك لبه‌ي ميز گذاشت . مرد خنديد . زن فكر كرد : .... 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 21:14  توسط عالمه میرشفیعی   | 
              با شما هستم من ، آی ... شما

             چشمه هایی که ازین راهگذر می گذرید !

            با نگاهی همه آسودگی و ناز و غرور

               مست و مستانه هماهنگ سکوت

               به زمین و به زمان می نگرید !

  نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 16:49  توسط عالمه میرشفیعی   | 
 

 

                   اینک آن چه را هر مرد دانایی باید به یاد بسپارد ،

             برای آنان که گوش شنوا دارند و خواستار شنیدن اند باز می گویم.

  نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 16:40  توسط عالمه میرشفیعی   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM